کهکشانها کو زمینم ؟
زمین کو وطنم ؟
وطن کو خانه ام ؟
خانه کو مادرم ؟
مادر کو کبوترانم ؟
معنای این همه سکوت چیست ؟
من گم شدم در تو یا تو گم شدی در من ای زمان ؟
کاش هرگز آنروز از درخت انجیر پایین نیامده بودم
کـــــــــاش…
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 19:16 موضوع | لینک ثابت
می دونم به چه جرمی پر و بالمو شکستن
رو به من که ناامیدم همه ی درا رو بستن
نمی دونم به چه جرمی باید از عشق تو رد شم
وقتی میشه عاشقت بود واسه چی این همه بد شم
روی تقویم خیالم همیشه عشق تو کم بود
تو رو از دلم گرفتن اینم از بخت بدم بود
همه دست روزگاره ، اگه حال و روزم اینه
می خوام عاشقت بمونم آخه دلخوشیم همینه
دارم از نفس میفتم تو هوای تلخ حسرت
انگاری دیگه حضورم واسه تو نداره حرمت
www.manotanhaei.com
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت
ببين
تو اي رفيق
اي نا رفيق
اي وجود با منو از من رها
اي آن من
ديگر تو اي
انسان
اين سرود دل نواز تار جانان است
كه هر دم مي زند مرهم
به زخم هر دلي و
مي كشد دست نوازش بر سر ما
اين نفير خشم ياران
بيقراران
قسم خورده سواران پريشان است
كه زير سلطه شلاق شب
صبح
اميد را مي پويند راه
تو شاهد باش
مراقب باش
تحمل كن سر ناسازگاري
فلك
اين چرخ گردان را كه در آخر
در اين مهماني كوتاه
تو ميماني و
مشتي خاك
كه گر نامت نكو باشد
تو را باكي نباشد
از هجوم باد هرزه گرد
تشنه
يغما...
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 21:28 موضوع درد و دل با خدا | لینک ثابت
دل به غم سپرده ام درعبور سال ها زخمی از زمانه و خسته از خیال ها چون حکایتی مگو رفته ام ز یادها برگ بی درختم و در مسیر بادها نه صدایی ... نه سکوتی ... نه درنگی ... نه نگاهی نه تو را مانده امیدی ... نه مرا مانده پناهی نیش ها و نوش ها چشیده ام بس روا و ناروا شنیده ام هر چه داغ را به دل سپرده ام هر چه درد را به جان خریده ام در مسیر بادها
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ساعت 21:20 موضوع درد و دل با خدا | لینک ثابت
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه چهارم بهمن 1389 ساعت 21:39 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت
ه خود ببال كه عاشق و شيفته حسيني و عشق به حسين خيمه هميشه افراشته در جان توست؛ خيمه اي به وسعت همه هستي، خيمهاي به بلنداي همه آسمانها و كهكشانها، با خواني گسترده از عطش كه تشنگي بشريت را پایان خواهد داد. هرگز مباد بي اين عشق زندگي كنيم و بي اين محبت بميريم.
مشب شب اول محرم است و فردا آغاز نخستین روز از دهه ای است که به شهادت خون خدا ختم می شود...

حسین (ع) اسوه عشق و بندگی
به دنبال كدام سرمشق و نمونه ميگردي؟ چه كسي براي تو آرزوي رسيدن است و منتهاي هدف؟
در
قاب نگاهت كدام تصوير، شب و روز تكرار ميشود و حتي در خواب و رؤيا همواره
با توست؟ فكر ميكني مثل چه كسي بايد باشي، مثل چه كسي بايد زندگي كني،
حرف بزني، حتي كارهاي روزمرهات را انجام دهي؟
با همه جستجوهايت
به كسي نميرسي كه در هر حال و براي هميشه انگشت اشارت به سويش نشان كني و
شك نداشته باشي كه او راهشناس است و با او به بيراهه نميروي.
سرمشقها و نمونههاي دور و برت همه تمام شدنياند و گذر زمان بهتر و بالاتر از آنها را معرفي ميكند.
تو
بايد در پي كسي باشي كه هرگز تمام نشود، كهنه نگردد، بلكه تري و تازگي و
حقيقي بودنش هر روز، روشنتر از ديروز نمايان شود و كربلا بهترين نمونه
براي هميشه انسان و همه انسانهاست و حسين برترين اسوه و سرمشق.
او
خود فرمود: «من براي شما بهترين سرمشق و نمونهام» و مگر نه اينكه
حسين(ع) آيينه تمامنماي پيامبر است و پيامبر بالاترين اسوه حسنه؟!
حسين(ع)، همه را به خويش ميخواند آنگاه كه ميفرمايد: «هل من ناصر ينصرني؛ آيا كسي هست ياري و همراهيام كند؟»
بياييد همه ما لبيكگوي آن حنجره خون فشان باشيم كه لبيك به حسين، لبيك به قرآن است.
در گذر زمان و در گردش مدام ماه، دوباره به ايستگاه محرم رسيدهايم. محرم فصل رويشها و ريزشهاست.
فصل صفآرايي تمام خوبيها در مقابل همه زشتيها و پليديها.
باز
هم محرم و يك دنيا اشك و عشق و عبرت. باز هم كربلا و سرزميني كه تمام هستي
به گردش طواف ميكنند و باز هم عاشورا و يك روز به وسعت تمام روزهاي خدا.
به محرم كه ميرسي عاشورا را به ياد ميآوري و حسين را، عباس را، اكبر را، اصغر را، قاسم را و... زينب را.
به محرم كه ميرسي عطش را به ياد ميآوري و رشادت را و شجاعت را و حميت را و ولايتمداري را و ايثار را و شهادت را و ... اسارت را.
به
محرم كه ميرسي روزهايت را همسايه شيرمردان ميدان كربلا و شبهايت را در
كنار خيمههاي ذكر و مناجات و دعا باش تا هميشه كربلايي باشي.
به محرم كه ميرسي، سوگوار عزيز فاطمه ميشوي و سينهزن و زنجيرزن ثارالله و اشك برگونههايت پرپر ميشود.
به خود ببال كه خدا خيرخواه توست، كه صادق آل محمد ميفرمايد:
«من اراد الله به الخير فقذف في قلبه حب الحسين وحب زيارته»
«هر كس خدا برايش خير بخواهد محبت حسين و شوق زيارت او را در دلش ميگذارد.»
به
خود ببال كه عاشق و شيفته حسيني و عشق به حسين خيمه هميشه افراشته در
جان توست، خيمه اي به وسعت همه هستي، خيمهاي به بلنداي همه آسمانها و
كهكشانها، با خواني گسترده از عطش كه تشنگي بشريت را خاتمه خواهد داد.
هرگز مباد بي اين عشق زندگي كنيم و بي اين محبت بميريم.
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه پانزدهم آذر 1389 ساعت 18:50 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت

ما منتظر حمله بوديم ولي دشمن تلاش داشت كه حميديّه و سوسنگرد را تصرّف كند. دستور حمله به ما داده شد و من همراه با گردان در شب 9 محرّم 59 به دشمن حمله كرديم. براي اوّلين بار بود كه دشمن از طرف ما حمله ديده بود. منطقة عمليّاتي ما از طرف رودخانة كرخه تا مالكيّه بود. حمله را آغاز كرديم. در آن شب صداي فرياد سپاهيان اسلام لرزه بر اندام دشمن انداخت و براي ما شب سرنوشت سازي بود. خدا مي داند كه شب بر ما چه گذشت. همة رزمندگان اسلام به درگاه خداوند بزرگ دعا مي كردند. من هم در گوشه اي با خودم زمزمه مي كردم و براي اسلام و پيروزي رزمندگان دعا مي كردم كه ناگهان صدايي مرا از جا بلند كرد و گفت: كه برخيز! براي حمله آماده شو، كه آن موقع فرا رسيده است.
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389 ساعت 22:17 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت

مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) قطعه: 26 ردیف: 35 شماره: 33
کاش زنده نبودیم و کاش میتوانستیم کاری کنیم که شهدا از ما راضی باشند ولی فقط یاد گرفته ایم بگوییم شهدا شرمنده ایم
به راستی که آنها زنده اند و ما مرده...
نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیستم آبان 1389 ساعت 23:48 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت

«تو این مدت البته ما هیچ کاری نکردیم. هر کاری که میشد خدا میکرد. ما فقط وسیله بودیم. همین حالا که ما داشتیم با موتور از خط میآمدیم. یک خمپاره تقریبا 5 متری ما خورد. قشنگ 5 متری موجش ما را تکان داد و یک ترکش هم نخوردیم ما فقط وسیله بودیم در این جبهه ها. هیچ کاره ایم. ضعیفیم در مقابل این قدرت ها. فقط خداست که ما را یاری میکند.»
اين مصاحبه کوتاه نه تنها در زمان دفاع مقدس، بلکه در همه زمانها درسي براي همگان و نشان دهنده راهي به سوي خداست.
متن کامل مصاحبه با نوجوان شهید مهرداد عزیزاللهی :
بسم الله الرحمن الرحیم
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
با
سلام بر امام زمان (عجل الله فرجه الشریف) و نائب بر حقش قلب تپنده
مستضعفان جهان امام خمینی (ره) و شهدای راه حق و حقیقت و مجروحین و
معلولین.
مهرداد عزیزاللهی هستم. اعزامی از اصفهان که 14 سالمه.
انگیزهای که باعث شد به جبهه بیام... واقعا اون برادرایی که قبلا جبهه
بودند و میآمدند برای ما تعریف میکردند جبهه چه خاصیتهای خوبی داره...
که مثلا هر کسی بره ساخته میشه از هر لحاظ و دیگه اون ناخالصیها و اون
گناهاش در اونجا... در جبهه معصیت نمیشد... من به جبهه اومدم شاید کمکی
در راه خدا بکنم و گناهانم پاک بشه.
چند وقت است در جبهه هستی؟
الآن حدود 8-9 ماهه که در جبهه هستم. 3 ماه آن را در کردستان بودم.
در کردستان چه کار میکردید؟
در کردستان جنبه تبلیغاتی بوده که ما کار میکردیم.
در این مدت که در گردان تخریب هستید چه کارهایی انجام داده اید؟
تو این مدت البته ما هیچ کاری نکردیم. هر کاری که میشد خدا میکرد. ما فقط وسیله بودیم.
همین
حالا که ما داشتیم با موتور از خط میآمدیم. یک خمپاره تقریبا 5 متری ما
خورد. قشنگ 5 متری موجش ما را تکان داد و یک ترکش هم نخوردیم ما فقط وسیله
بودیم در این جبهه ها. هیچ کاره ایم. ضعیفیم در مقابل این قدرت ها. فقط
خداست که ما را یاری میکند.
در محورهای مختلف عراق که مین میگذارند مین خنثی کردید آیا برای محورهای خودمان مین کاشتید؟
خنثی بله کردیم.
یک
مقدار در عملیات بیت المقدس بود که برای برادرامون در فتح خرمشهر وهله اول
و دوم و سوم که معبر باز کردیم. عملیات رمضان بود که معبر باز کردیم در
تیپ نجف اشرف که واقعا معجزات زیادی بر ما شد همین عملیات که معبر باز
نکردم در گردان بودم.
وقتی میآمدی جبهه پدر و مادرت راضی بودند، از آنها اجازه گرفتی؟
پدر و مادر من اتفاقا زمینه آمدن به جبهه را خودشان درست کردند.
واقعا
از آنها تشکر میکنم که اجازه دادند بیام جبهه. به بقیه پدر و مادرها هم
میگم این قدر احساساتی نباشند. وابسته نباشند که فرزندشون بیاد جبهه...
بگذارند فرزندشون بیاید، خودشان بیایند ساخته بشن در این جبهه ها. به نظر
من هر کس حداقل باید یک هفته بیاد و جبههها را حتی به صورت تماشا نگاه
کند.
تا حالا رفتی برای مین گذاری؟
بله رفتیم ولی از نظر امنیتی درست نیست بگم کجا...
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ساعت 19:18 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت
ميخواهم يك قهرمان باشم...
يك اسلحه به غنيمت گرفته بود. با همان اسلحه، هفت عراقي را اسير كرده بود. احساس مالكيت ميكرد. به او گفتند بايد اسلحه را تحويل دهي. ميگفت به شرطي اسلحه را ميدهم كه حداقل يك نارنجك به من بدهيد. پايش را هم كرده بود در يك كفش كه يا اين يا آن. دست آخر يك نارنجك به او دادند. يكي گفت: «دلم براي اون عراقيهاي مادر مرده ميسوزه كه گير تو بيفتند.» بهنام خنديد...
نوجوان شهيد «بهنام محمدي راد» در بهمن ماه
سال ۱۳۴۵در محله كوت شيخ خرمشهر به دنيا آمد، از همان دوران كودكي با سختيها
و دشواريهاي زندگي آشنا شد و موجب شد تا براي مبارزات عالي و ارزشمند در
عرصه زندگي آمادگي بيشتر به دست آورد.
وی با وجود همه سختيها با كار،
فعاليت و حرفه آموزي انس يافت و كارهايي چون خياطي، تعمير ماشين و تعمير
راديو و تلويزيون را فرا گرفت، بهنام پس از انقلاب در تعميرگاه
سپاهپاسداران به عنوان شاگرد مكانيك مشغول به همكاري شد.
در دوران
دفاع مقدس و هجوم دشمنان به خرمشهر راه مبارزه با متجاوزان را در پيش گرفت،
او با همان جسم كوچك اما روح بزرگ و دل دريايياش به قلب دشمن ميزد و
باوجود مخالفت فرماندهان، خود رابه صف اول نبرد ميرساند تا از شهر و ديار
خود دفاع كند.
بهنام چندين بار نيز به اسارت دشمن درآمد اما هربار
با توسل به شيوهاي از دست آنان گريخت و باز به نبرد و دفاع پرداخت. او با
استفاده از توان و جسارت خود توانست اطلاعات ارزشمندي از موقعيت دشمن را به
دست آورده و در اختيار فرماندهان جنگ قرار ميداد.

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دهم آبان 1389 ساعت 22:44 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت
آقای یزدی زاده از اهالی کاظم آباد (35 کیلومتری کرمان) میگوید: شبی داشتم از تلویزیون مراسم تشییع شهدا را نگاه میکردم. دلم گرفت و حال عجیبی به من دست داد. با خودم گفتم کاش من هم در جمع این مردم برای تشییع و خاکسپاری شهدا حاضر بودم و با همان حال خوابیدم. در عالم خواب، همان تشییع با شکوه را دیدم ولی با عظمت تر، پس از تشییع، یک برادر پاسدار آمد و گفت: با شما کار دارند. وقتی رفتم، به من گفتند: شما باید خاکسپاری شهدا را انجام دهی.


خواهر شهید میگوید: در نامهای به خانواده در زمانی که جبهه بود نوشته:
«اگر میخواهی مشهور شوی گمنام باش! و اگر میخواهی گمنام باشی، مشهورشو و من دوست دارم مشهور شوم.»
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهارم آبان 1389 ساعت 14:38 موضوع مرا همین جا خاک کنید | لینک ثابت
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.
خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایهی دیوار بگشایی
لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!
خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت..
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد
آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیستم مهر 1389 ساعت 17:23 موضوع اجتماعی | لینک ثابت
بيست و يك سال از پايان ظاهري جنگ تحميلي گذشته، ولي هنوز دسته دسته شهيد
ميآورند و اين يعني آنكه جنگ هنوز ادامه دارد؛ هرچند خاكريزهايش برچيده
شده است.
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ساعت 14:55 موضوع دست نوشته شهداء | لینک ثابت
محو سخنان حاج همت بودم که در صبحگاه لشگر با شور و هیجان و حرکات خاص سر
و دستش مشغول سخنرانی بود. مثل همیشه آنقدر صحبت های حاجی گیرا بود که کسی
به کار دیگری نپردازد. سکوت همه جا را فرا گرفته بود و صدا فقط طنین صدای
حاج همت بود و صلوات گاه به گاه بچه ها. تو همین اوضاع پچ پچی توجه ها را
به خود جلب کرد. صدای یکی از بسیجی های کم سن و سال لشگر بود که داشت با
یکی از دوستاش صحبت می کرد.
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر می داد که ساکت شود و به صحبت های
فرمانده لشگر گوش کند، توجهی نمی کرد. شیطنتش گل کرده بود و مثلاً می
خواست نشان بدهد که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد. خلاصه فرمانده
دسته یک برخوردی با این بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد.
سرو صداها که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت متوجه شد و صحبت هایش را قطع
کرد و پرسید: «برادر! اون جا چه خبره؟ یک کم تحمل کنید زحمت رو کم می
کنیم».
کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سری تکان داد
و رو به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت: «آن برادری که باهاش برخورد
شده بیاد جلو.»
سکوتی سنگین همه ی میدان صبحگاه را فرا گرفت و لحظاتی بعد بسیجی کم سن و سال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.
حاجی صدایش را بلند تر کرد: «بدو برادر! بجنب»
بسیجی جلوی جایگاه که رسید، حاجی محکم گفت: «بشمار سه پوتین هات را دربیار» و بعد شروع کرد به شمردن.
بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو چرخاند.
حاجی کمی تن صدایش را بلندتر کرد و گفت: «بجنب برادر! پوتین هات»
بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش [مشغول شد]، همه شاهد صحنه
بودند. بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید، حاجی خم شد و دستش
را دراز کرد و گفت: «بده به من برادر!» بسیجی یکه ای خورد و بی اختیار
پوتین را به دست حاجی سپرد. حاجی لنگه پوتین را روی تریبون گذاشت و دست به
کمرش برد و قمقمه اش را درآورد. در آن را باز کرد و آب آن را درون پوتین
خالی کرد. همه هاج و واج مانده بودند که این دیگر چه جور تنبیهی است؟
حاجی انگار که حواسش به هیچ کجا نباشد، مشغول کار خودش بود و یکدفعه پوتین
را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و آب داخلش را نوشید و آن را دراز
کرد به طرف بسیجی و خیلی آرام گفت: «برو سرجایت برادر!» بسیجی که مثل آدم
آهنی سرجایش خشکش زد بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و طوری که همه
بشنوند گفت: «ابراهیم همت! خاک پای همه شما بسیجی هاست. ابراهیم همت توی
پوتین شما بسیجی ها آب می خوره»
جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد: برای
سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات و انفجار صلوات، محوطه صبحگاه را لرزاند.
نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389 ساعت 16:30 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت
امام خميني (ره):
زندگى يعنى عقيده و مبارزه در راه آن انّ الحياةَ عقيدةٌ وَ جَهادٌ و ترديدى نيست كه از نظر
شيوه تفكر اسلامى مرگ از زندگى ذلت بار بهتر است و در وضع كنونى براى ما جز ادامه پيكار با
همه نيروها و امكاناتمان راهى وجود ندارد تا عزت و شرافت خود و آيندگان را در طول تاريخ با
عظمت اسلامى به دست آوريم.
قرآن مىفرمايد:
وَ اعِدُّوا لَهُم ما اسْتَطَعْتُمْ مِن قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَيْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّكُمْ.
هر قدر كه مىتوانيد بر ايشان نيرو و سواره نظام آماده كنيد تا بر دشمن خدا و دشمن خود چيره شويد.
سند : صحيفه امام ج2 ص 200
نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیستم شهریور 1389 ساعت 13:17 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت
در عملیات بیت المقدس هفت ، یک برادر عباسی داشتیم که امان عراقی ها را بریده بود.

هر جا قرار بود تانکی به روی هوا برود، همه او را صدا می زدند. آرپی جی هایش رد خور نداشت، درست می رفت می نشست تو دل تانک ها، تو عکس بالا در محور عملیاتی شلمچه دود حاصل از انفجار تانک ها را می بینید، شاهکار تلاش های بی وقفه او است، آمار تانک هایی رو که زده بود از دستش در رفته بود، تازه اومده بود خستگی در کند، آبی نوش جان کند، کوله اش رو پر گلوله های آرپی جی کند و دوباره بزند به لشگر تانک هایی که بی امان از جلو و چپ و راست می آمدند. با اینکه گرما زده شده بودم، و دیگر هیچ حس و حالی نداشتم ، سعی کردم جلویش کم نیارم، واقعا از خودم خجالت می کشیدم که بدنم با روحم سازگاری نداشت، و گرمای نفس گیر جونم رو گرفته بود، تا رسید پشت خاکریز، از او خواستم ژستی بگیرد تا از او عکس بگیرم، یک گلوله آرپی جی گذاشت تو قبضه اش، از من قول گرفت تا عکس را برای خانواده اش بفرستم، به او گفتم کجای کاری برادر عباسی، حسابی گیر افتادیم، تو مخمصه ای که بعید می دونم کسی بتونه سالم از اون بیرون بیاد ، گفت: "آب"، صورتش را بوسیدم، گفتم عقبه رو بستند ،تدارکات نتونسته بیاد، از آب خبری نیست، خندید و گفت: " جدی جدی داره میشه صحرای کربلا"، چند تا گلوله آرپی جی انداخت تو کوله پشتی و یل گردنش ،یه نگاه به من انداخت، لبخندی زد ،یک یا حسین گفت و دوباره زد تو بیابون، مثل شیر زد تو دل دشت به قول خودش کربلا، انگار نه انگار از صبح زود یک ریز می دوید، از این همه انرژی او در تعجب بودم. با نگاهم تعقیبش کردم، خمپاره ها و تیرهای دشمن اثری در عزم مصمم او برای زدن تانک های دشمن نداشت. شاهد زدن یکی از تانک ها توسط او بودم، که احساس کردم سرم دارد گیج می رود، کف زمین پهن شدم، نگاهم به تانکی سوخته افتاد، تانکی که ساعاتی قبل عباسی به گمانم زده بود، آنقدر بی جان شده بودم که خودم را کشان کشان به زیر تانک رساندم، فکر می کردم سایه تانک می تواند کمکی باشد تا از این گرمای وحشتناک کمی آسوده بشوم، نمی دونم چقدر زمان گذشت، ولی زیر تانک از شدت گرما بیهوش شدم، بچه های روایت فتح در بدر دنبال من بودند، نمی دونم چطور من را زیر تانک پیدا کردند، به هر حال بعدا به من گفتند با آخرین نفربر زرهی( خشایار) من را به عقب رساندند .بسیاری از بچه ها از گرما شهید شدند و تعدادی دیگر اسیر، من بادمجان بم بودم که لیاقت همراهی با شهدا را نداشتم.

1-عملیات بیت المقدس هفت در منطقه عمومی شلمچه در اوج گرما در 23 خردادماه 1367 توسط بچه های لشگر27 حضرت رسول (ص) و لشگرهای دیگر سپاه انجام شد. بیش از 2200 نفر اسیر گرفته شدند و تعداد کشته ها و زخمی های دشمن به 18200 نفر رسید. اما در این عملیات بعد از اینکه دشمن متحمل خسارات فراوانی شد. تاکتیکش را عوض کرد و متاسفانه جلوی دو لشگر کربلا (بچه های شمال) و نجف ( بچه های اصفهان) را گرفت و اجازه داد تا لشگر 27 حضرت رسول(ص) که در میانه حرکت می کرد تا خیابان های بصره جلو بیاید بعد عقبه را با هواپیما، بالگرد، توپ و خمپاره بست. عملیات در گرمای 50 درجه انجام شد، بسیاری از بچه ها به خاطر نرسیدن آب به خط مقدم از تشنگی و گرمازدگی شهید شدند و عده ای از بچه ها مردانه تا آخرین تیر تفنگشان جنگیدند و متاسفانه اسیر شدند.
2- برادر عباسی در این عملیات شهید شد و پیکرش در آنجا جا ماند، و هنوز خانواده اش همچنان چشم انتظار او هستند.
نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ساعت 11:39 موضوع مرا همین جا خاک کنید | لینک ثابت
حجت الاسلام و المسلمین شیخ علی بهجت فرزند آیت الله
بهجت از علت انجام این مصاحبه را اتمام حجت برای کسانی دانست که جواب شایعات را نمی
دانند و هم چنین تاکید کرد که کسانی که دست به چنین سخنانی می زنند اگر دست
برندارند، برای مردم پشت پرده این نسبت های خلاف را خواهم گفت.
حجت الاسلام و المسلمین شیخ علی بهجت گفت: در
زمان آیت الله بهجت شایعاتی نسبت به ایشان روا شده است که ناحق بوده و ایشان همیشه
توصیه می کردند که به این شایعات جواب ندهم.
وی تصریح کرد: کسانی هستند که در ظاهر به ایشان تواضع می کنند ولی در باطن بزرگترین
خنجرها را به ایشان می زنند که من می دانم این هاچه کسانی هستند.
وی در تکذیب اولین شایعه ابراز داشت: عده ای با ظرافت خاصی، روز جمعه ای را در
تقویم مشخص کرده اند و آن روز در سال 1414 را روز ظهور امام زمان مشخص کرده اند.
این افراد اول این مطلب را از قول آقای بهجت نقل و به ایشان منسوب کردند و بعد با
تقویم ثابت کردند این تاریخ در روز جمعه قرار داشته و مخاطب هم این مطلب را به
راحتی باور می کرد.

تصویری از مرحوم آيتالله محمدتقی بهجت
وی ادامه داد: شایعه دیگری که منتسب به ایشان کرده
بودند، این بود که ایشان گفته است در کرمان بناست زلزله ای رخ دهد که در پی انتشار
این شایعه تماس های مکرری گرفته می شد برای اطلاع یابی از صحت این خبر.
وی افزود: این افراد در ساختن شایعات به اینجا هم بسنده نکردند و در ادامه گفتند که
آقای بهجت رفتن به خیابان صفاییه را حرام اعلام کرده است. یک وقتی ایشان بعد از
نماز با جوانی مواجه شدند و آن جوان گفت که آقا شما چرا رفتن به این خیابان را حرام
اعلام کرده اید؟ آیت الله بهجت گفتند که من این را گفته ام؟ آن جوان گفت از قول شما
گفته اند که در آن خیابان مغازه هایی وجود دارد که ویترین ها جالبی ندارد.
وی ادامه داد: آیت الله بهجت در جواب این شخص گفت که حالا اگر همین مغازه ها در
خیابان های دیگری وجود داشته باشد چه؟ باز هم رفتن به آن خیابان ها حرام است؟ این
در صورتی است که منزل آیت الله بهجت در همین خیابان صفائیه قرار دارد.
شیخ علی بهجت شایعه دیدن قاتل امام زمان(عج) و بیهوش شدن موقع گرفتن وضو را نیز
تکذیب کرد.
وی افزود: بازهم شایعات را بردند بالا و به بحث های مالی رساندند و گفتند که آقای
بهجت این قدر از وجوهات مردمی دریافت کرده است وقتی ما حساب کردیم در 15سال مرجعیت
ایشان حتی نصف این مال را هم به ایشان به عنوان وجوهات از سوی مردم نداده اند.
وی شایعه ای که ایشان در نظرات فقهی شان است که باید در عصر غیبت خمس را در زیر خاک
پنهان کرد تا خود امام زمان تشریف بیاورد را رد کرد و اظهارداشت: ایشان معتقد بودند
که در زمان غیبت کار مسلمانان نباید لنگ بماند و اصل ولایت فقیه را قبول داشتند.
وی شایعه تعطیلی دفتر آیت الله بهجت را نیز از سوی دفتر مقام معظم رهبری تکذیب کرد
و افزود عده ای با پخش این شایعه قصد ضربه زدن به ایشان را داشتند و مقام معظم
رهبری نیز در این حادثه مظلوم واقع شد.
وی در پاسخ به این سووال که می گویند ایشان دیانت را از سیاست جدا می دانست صحیح
است یا خیر اظهار داشت: ایشان در سیاست کاملا صاحب نظر بود و نظرات را خود را هم
اعلام می کرد، ولی به اهلش نه به رسانه ها و تلوزیون که به هیچ کاری نیاید.
وی ادامه داد: این که می گویند ایشان در انتخابات شرکت نمی کرد نادرست است.آیت الله
بهجت شرکت نکردن در انتخابات را حرام می دانست. ولی ازآنجایی که از دوربین ها فراری
بود لذا در انظار عمومی رای نمی داد.
وی بحث موت اختیاری را از آنجایی مورد تایید قرار داد که امام خمینی نقل کرده اند و
افزود عارفی بود که می گفت که من 25 مقام از ایشان می شناسم که عهد کردم که به کسی
نگویم.
وی کراماتی نظیر طی الارض و چشم بصیرت ایشان را نیز تایید کرد و افزود علاوه بر
اینها دیدارهایی هم ایشان با امام زمان داشته اند که متاسفانه عده ای از صحت این
رویداد ها سوء استفاده کردند.
وی شایعه نماز خواندن پشت سر امام زمان را بی اطلاع دانست و ابراز کرد در تاریخ
بودند کسانی که پشت سر امام زمان نماز خواندن ولی حداقل بنده اطلاع ندارم که ایشان
نماز خوانده اند یانه؟
وی در پاسخ به این سووال که آیا آیت الله بهجت در مورد رییس جمهور و یا شخصیت های
دیگر کشور اظهار نظری کرده بودند گفت: ایشان به هیچ عنوان در مورد اشخاص اظهار نظر
نمی کرد.
وی شایعات دیگری نظیر معتقد بودن ایشان به قمه زنی و رد نظریه ولایت فقیه و دیدن
قاتل امام زمان هنگام وضو و بیهوش شدندش را نیز تکذیب کرد.
وی ابراز داشت: در نقل و قول این شایعه ای که گفته شده است آیت الله بهجت از یکی از
دوستانش در مورد ظهور می پرسد و او می گوید که امام زمان فرموده پیرمردها هم امید
داشته باشند مقداری اشتباه صورت گرفته شده است و ایشان از کسی این سووال را نپرسیده
بلکه درستش این است که آیت الله ناصری از آیت الله بهجت پرسیده آیا بشارتی از ظهور
دارید که ایشان می گوید کسی بعد از نماز آمد کنار محراب و گفت امام زمان گفته است
پیرمردتر از تو و آیت الله بهجت هم امید داشته باشند که ظهور را درک خواهند کرد.
دفتر آیت الله بهجت تاکید می کند که این شایعه متاسفانه این طور نبوده که آیت الله
بهجت قصد انتشارش را داشته باشد و بعد از شنیدن این خبر هم ایشان بسیار ناراحت می
شوند و می گویند که اگر می خواستم که کسی بداند می گفتم.
نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ساعت 17:44 موضوع رمز و راز آن پرچم سرخ | لینک ثابت
حاج منصور ارضی-زیارت عاشورا سال 64
دانلود کلیپ صوتی
مستقیم یا غیرمستقیم
7،1 مگابایت/ با کیفیت متوسط
دانلود کلیپ صوتی غیرمستقیم
17،7 مگابایت/با کیفیت بالا
دانلود کلیپ صوتی غیرمستقیم
------------------------------------------------------------------------------------------------
علیمی-مناجات
هر غلطی کردیم ببخش..
منبع: حمید علیمی
328 کیلوبایت
دانلود کلیپ صوتی
مستقیم یا غیرمستقیم
-----------------------------------------------------------------------------------------------
اسلام یا ایران؟
شهدا برای ایران رفتند یا اسلام؟؟ کدامیک؟
به نظر شما شهدا به مکتب ایرانی یا شعار جنبش سبز چون جانم فدای ایران، استقلال آزادی جمهوری ایرانی اعتقادی دارند؟
جمله شهید دکتر هدایت برایم خیلی جالب بود که روی قبرش نوشت بود...
قطعه ای از نصایج شهید به یکی از دوستانش:
قدسی جان،
مامسلمان دندانپزشک هستیم نه دندانپزشک مسلمان 

------------------------------------------------------------------------------------------------
خاطرات جانباز داوود بهرامی
فقط چهار بار روی آسمونخودمو دیدم...خدا بیامرزه باکری را! من انرژی اتمی اهواز بودم می گفت بچه هایی که می مونند خون دلم می خورند...ایثار
کار هر کسی نیست...بچه های ما شق القمر کردند...آخر اطلاعاتشون جمع آوری
می کنند نمیان بگند مسئولین شون محاسن بلند دارند،مسئولین شون از علی ع می
گویند میگن اینا یک نیروهایی دارند به اسم بسیجی اینا عاشق اند میگن عاشق
چی؟ میگن نمی دونیم. کلیدشون چیه؟ میگن نمی دونند!..چهار تا مین می بینی
وحشت می کنی! اون میره روی مین می خوابه میگه یا حسین...بچه های توی خیبر بودند محشر رو دیدند...من یک صحنه هایی از محشر رو دیدم...
2،3 مگابایت/قسمت اول
دانلود کلیپ صوتی
مستقیم یا غیرمستقیم
5،5 مگابایت/قسمت اول
دانلود کلیپ تصویری غیرمستقیم
2،8 مگابایت/قسمت دوم
دانلود کلیپ تصویری
مستقیم یا غیرمستقیم
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
شهید علمدار- شلمچه
مدت کلیپ:حدود 4 ذقیقه
2،9 مگابایت
دانلود کلیپ تصویری
مستقیم یا غیرمستقیم
------------------------------------------------
source: http://mobarezclip.com
------------------------------------------------
نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و پنجم مرداد 1389 ساعت 13:55 موضوع درد و دل با خدا | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
کـــــــــاش…
ی دونم به چه جرمی پر و بالمو شکستن
این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست...
ببين چرخ گردان را ...
نه صدایی ... نه سکوتی ... نه درنگی ... نه نگاهی نه ...
آخرين وصيت امام حسين(ع)
به محرم كه ميرسي، عاشورا را به ياد ميآوري و حسين را...
به راستي بر اين لبخند زيبا و دلنشين چه شرحي مي توان نوشت
مهرداد عزيزاللهي، كوچكترين ژنرال جهان
درباره وبلاگ

هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی
خدایا...
به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی
عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی
هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی
برای دلم امنیتی به وجود آورم
تو یکباره همه را برهم زدی
و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم
و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...
تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم
و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم
و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...
خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
اجتماعی
فناوری اطلاعات و ارتباطات
سیاسی
درد و دل با خدا
دست نوشته شهداء
حجاب در کلام شهیدان
یادگاری مانده بر دل از «هویزه» تا هویزه
مرا همین جا خاک کنید
رمز و راز آن پرچم سرخ
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
سایر امکانات
POWERED BY